تبليغاتX
افکار یک روح افگار

افکار یک روح افگار

از هر دری سخنی

     این چند روز تعطیلی فرصتی دست داد که چند تایی فیلم را که یکی از دوستان بهم داده بود ببینم. بیمار انگلیسی ٬ مرثیه و خوابیدن با دشمن . نمی دانم چرا داستان این فیلمها اینقدر به من چسبید! شاید به خاطر حس آزادی طلبی و بی قیدی که در لابلای روابط در هم تنیده بازیگران فیلم می شد آن را دید! البته من طالب آزادی بی قید و بند از این نوع نبوده و نیستم ولی بنظرم می رسد در روابط انسانهایی که در این سرزمین زندگی می کنند بقدری قید و بند وجود دارد و آنقدر دست و پای یکدیگر را به بهانه آداب و رسوم مختلف بسته اند که واقعا گاهی اوقات از این آداب و رسوم احساس انزجار می کنم و آرزو می کنم که ای کاش در سرزمین دیگری متولد شده بودم. جایی که خلوت انسانها محترم شمرده می شد و به عقاید و آزادی آنها احترام گذاشته می شد. اصلا منظورم مسایل سیاسی نیست که اینگونه مسایل بخش کوچکی از این روابطند٬ عمده منظورم مسایل و روابط  روزمره انسانیست که خیلی از آنها به ظاهر بسیار کوچک و بی اهمیتند ولی حاصل جمع و برایند آنها در طول ساعتها و روزها و ماهها و سالها روح انسان را آزرده می کند و در مواردی که اعتقادات معنوی نقش ضعیفی داشته باشند حتی ممکن است باعث احساس پوچی ٬ بی انگیزگی ٬ تنفر ٬ ظلم ٬ خودکشی ٬ جنایت و ... بشوند.

   بهرحال بعد از مدتها چند تا فیلم خوب دیدم!

الهم عجل لولیک الفرج

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 11:33  توسط علی  | 

محرم

 السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین 

      ایام سوگواری آقا ابا عبدالله الحسین (ع) است . راستش در دهه محرم هم دلم می خواهد به مجالس سوگواری بروم و هم از ریاکاری بعضی ازافرادی که به اینطور مجالس می روند بدم می آید و خلاصه سر این قضیه با خودم درگیر می شوم! بنظرم می رسد هر سال که می گذرد بر تعداد هیئتها و مجالس و دسته های عزاداری و علم و کتلها و خلاصه هر آنچه از مظاهر یادآوری این واقعه عظیم است به طرز محسوسی اضافه می شود که البته در جای خود بسی مایه خوشنودیست اما متاسفانه انگار به همان تناسب از محتوی و بی ریایی و تاثیرگزاری بسیاری از این مجالس کاسته می شود. نمی دانم شاید هم من اینطور فکر می کنم و باید بروم خودم را اصلاح کنم تا بتوانم از این ایام و این مجالس بهره بیشتری ببرم. یادم است چند ماه پیش که توفیق پیدا کردم و سفری به عتبات داشتم مدیر کاروان که به اصطلاح راهنمای گروه هم بود روزی که ما را به اطراف حرم برد تا در مورد محل شهادت بعضی از اهل بیت امام حسین (ع) راهنمایی کند طوری برخورد کرد که انگار ما را به یک مکان توریستی برده است و تند تند و با عجله توضیح مختصری راجع به هر محل می داد و بسرعت ما را راهی محل دیگری می کرد و من از این قضیه خیلی تعجب کرده بودم اما وقتی در راه بازگشت گفت حدود چهل بار است که به کربلا کاروان برده است فهمیدم چرا اینقدر بی احساس راجع به آن مکانهای مقدس صحبت می کرد تکرار یک مسئله بدون عمق و فکر کافی باعث آن شده بود که برای او دیگر این مکانها جاهایی استثنایی و قابل تامل و تالم نباشد . خدا کند بتوانیم هر سال در موقع تکرار یادآوری واقعه عاشورا به اندازه کافی راجع به آن فکر کنیم و به قدر فهم خود بفهمیم که چرا امام آنگونه خود و اهل بیت و یاران صدیقش را در معرض آن شدائد قرار داد و در نهایت شهد شیرین شهادت را به کام خود و یارانش نوشاند .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 16:20  توسط علی  | 

مرگ و تردید

   خب به سلامتی جایزه نوبل صلح هم به اوباما رسید!!! البته من یکی نفهمیدم به چه مناسبت . بگذریم . . .

     اخیرا خیلی بیشتر از گذشته به مرگ فکر می کنم ٬ راستش خودمم نمی دانم که آیا از مرگ می ترسم یا نه ؟ شاید مسخره به نظر بیاد ولی بیشتر از هر چیزی از تاریکی و سردی قبر وحشت دارم ! بنظرم میاد هر روز دارم با سرعت به مرگ نزدیک می شوم بدون اینکه برای رفتن مهیا باشم. دلم می خواهد در فرصت باقیمانده مفید تر باشم و از این دایره بسته امور روزمره بیرون بیایم ولی نمی دانم چطور. انگار مجبورم هر روز بعد از برخاستن از خواب یکسری کارهای تکراری را انجام بدهم بدون اینکه قدرت تغییرش را داشته باشم. شاید اگر مجرد بودم تغییر برایم راحت تر بود ولی وقتی مسئولیت افراد دیگری را هم بر دوشم حس می کنم می بینم به این راحتی نمی توان از این دایره بسته بیرون آمد. نمی دانم شاید هم این فکر توجیهی است برای پنهان کردن ترس خودم از تغییر!

      این روزه برایم روزهای تردید است نسبت به همه چیز حتی چیزهایی که از بچگی بهشان باوری عمیق و محکم داشته ام. انگار دیواری که طی سالها به دور افکار و باورهایم توسط خودم یا دیگران کشیده شده بوده بتدریج در حال فرو ریختن است بهرحال این حسی که این روزها دارم حس خوبی نیست.

کاش جایی بود که می توانستم در آنجا پاسخ تردیدهایم را پیدا کنم !

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 3:11  توسط علی  | 

    امروز روز عرفه است ٬ روز مخصوص زیارت حضرت سیدالشهدا(ع) ٬ خوش بحال آنها که در صحرای عرفات هستند یا در کربلا. اگر حالی دست داد و دعایی کردید برای رفع گرفتاری همه درمانده ها هم دعا کنید.

   گاهی وقتی از دست یکنفر دلخورم نه روم می شه برم مستقیم بهش بگم ونه می تونم رفتار عادی باهاش داشته باشم رفتارم یه جورایی می شه بین دو حالت قهر و آشتی ٬ راستش خودم هم از این حالت خوشم نمیاد اما چکنم انگار انجام کار دیگه ای هم در توانم نیست مجبورم تحمل کنم تا با گذشت زمان مسئله را به فراموشی بسپارم و یه چیز دیگه : قبلا به این نتیجه رسیده بودم اکثر آدمها با بالا رفتن سنشان به جای آنکه دلبستگیشان به دنیا کمتر بشود برعکس مادیات برایشان اهمیت بیشتری پیدا می کند و متاسفانه می بینم در مورد خودم هم دارد همین اتفاق می افتد پول بیشتر ٬ ماشین بهتر و خانه بزرگتر چیزهایست که اخیرا دلم می خواهد بدستشان بیاورم نمی دانم شاید هم تاثیر این سریالهاییست که از تلویزیون پخش می شود و در بیشتر آنها خانه و زندگیهای آنچنانی به خورد چشمهایمان می رود و خوب آنچه دیده ببیند دل تمنا می کند!

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 6:40  توسط علی  | 

یادش بخیر دوران دبستان!

باز باران با ترانه
با گوهرهاي فراوان
مي خورد بر بام خانه
يادم آرد روز باران
گردش يك روز دیرین
خوب و شیرین
توي جنگل هاي گيلان
كودكي ده ساله بودم
شاد و خرم
نرمو نازك
چست و چابك
با دو پاي كودكانه
مي دويدم همچو آهو
مي پريدم ازلب جوي
دور ميگشتم ز خانه
مي شنيدم از پرنده
داستان هاي نهاني
از لب باد وزنده
رازهاي زندگاني
بس گوارا بود باران
وه چه زيبا بود باران
مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني
رازهاي جاوداني, پندهاي آسماني
بشنو از من كودك من
پيش چشم مرد فردا
زندگاني خواه تيره خواه روشن
هست زيبا, هست زيبا, هست زيبا
قيصرامين پور- روحش شاد
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 16:0  توسط علی  | 

دوگانگی !

   مدتیه بنظرم همه چیزهای دور وبرم غیر واقعی بنظر می رسند حتی مردمی که هر روز صبح وقتی از در خونه بیرون میرم می بینمشون و اشیایی که هر روز در دستهام حسشون می کنم . نمی دونم چرا یهویی اینجوری شدم مخصوصا روابط بین آدمهایی که می بینم بیش از هر چیز دیگه ای این حس را در من تقویت می کند انگار همه دارند نقشی را بازی می کنند که دوستش ندارند ولی مجبورند ادامه بدهند و تلاشی هم برای تغییرش نمی کنند. . .

   دیدن کارهای بعضیها بشدت اعصابم را خرد می کند و دلم می خواهد در آن لحظه ای که آن کار را جلویم انجام می دهند بزنم لهشان کنم . توی قطار مترو ایستاده ای و در ایستگاه نفری که جلوی تو نشسته است بلند می شود که پیاده شود و آقایی که نیم متر آنطرفتر ایستاده در حالیکه خودش را بطرف صندلی می کشد نگاهی به تو می کند و می گوید بفرمائید که البته یعنی نفرمائید من می خواهم بنشینم !!! در محل کار تلفن زنگ می زند و همکارت گوشی را بر می دارد از روی شماره می فهمی آقایی پشت خط است که به دلیلی الان نمی توانی یا نمی خواهی با او صحبت کنی با ایما و اشاره به آقای همکار می فهمانی بگو نیستش و او دستش را جلوی گوشی می گیرد و می گوید من نمی توانم دروغ بگویم از اطاق برو بیرون تا من بگویم نیستی و بعد دوباره برگرد و تو با حرص از اینهمه درستکاری همکار از اطاق بیرون می روی ... کمی بعدش وقتی آقای همکار راستگو و درستکار دارد با یکی دیگر آنطرف خط حرف می زند می بینی به راحتی آب خوردن راجع به مسئله ای دروغ می گوید ! شاید اثر قرص راستگوییش تمام شده است !!! رفته ای منزل پدر و مادرت سری بهشان بزنی می بینی پسرت می خواهد روی دیوار نقاشی بکشد بهش تشر می زنی که اینکار را نکن که با  اشاره خانمت روبرو می شوی و این جمله زیر لبی که جلوی دیگران با بچه دعوا نکن شخصیتش جریحه دار می شود و تو هم با عصبانیت کوتاه می آیی و فردایش که منزل پدر خانمت مهمان هستی و با مورد مشابهی روبرو می شوی یکدفعه با فریاد خانمت بر سر بچه از جا می پری ! ظاهرا امشب شخصیت بچه در خانه تان جا مانده است و با این داد و بیدادها خللی بهش وارد نمی شود و هزاران مورد اینچنینی که از صبح علی طلوع تا بوق شام با آنها روبرو می شوی و نمی دانی چه بکنی ...                                                

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 1:5  توسط علی  | 

تنهایی

    اینقدر دلم برای یک مدت تنها بودن لک زده که حد نداره . یه تنهایی حسابی که بتونم توش هر کاری دلم می خواد انجام بدهم بدون اینکه نگران کمبود وقت یا نق و نوق دیگران باشم ! دلم می خواد می تونستم تمام دلمشغولیهای روزمره زندگیم را فراموش کنم و برم توی این هوای دلچسب پاییزی توی خیابونها پیاده روی کنم و یه دل سیر مغازه ها را تماشا کنم و رفت و آمد آدمها را که با عجله دنبال گرفتاریهاشون می دوند دنبال کنم و خودم بی خیال بی خیال فقط در آرامش کامل و به آهستگی به قدم زدن ادامه بدم و هر وقت هم خسته شدم بشینم روی یکی از این نیمکتهایی که اخیرا شهرداری در یک اقدام قابل تقدیر توی بعضی پیاده روها کاشته و خنکای هوای پاییز رو حس کنم !

    کاش می تونستم سرمو ببرم بالا و دسته پرستوهای مهاجرو توی آسمون ببینم مثل اونوقتها که بچه بودم و می رفتم توی حیاط نقلی خونمون و دراز می کشیدم و در حالیکه دستم زیر سرم بود آسمونو نگاه می کردم یادش بخیر  ابرها رو تو ذهن کودکانه ام به  انواع جک و جونورها تشبیه می کردم و چقدر لذت می بردم ...

آه آسمان کودکی کجایی که یادت بخیر ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 1:13  توسط علی  | 

پادکست ،تحولی اعجاب آور در آموزش زبان !

      یکی از آرزوهای من فراگیری زبان انگلیسی است بطوریکه بتوانم راحت و روان صحبت کنم  که البته بخاطر مشغله و بیشتر تنبلی خودم خیلی مختصر به آن پرداخته ام و تا الان فکر می کردم هر چه بیشتر لغت بلد باشم بهتر می توانم انگلیسی حرف بزنم و آن را بفهمم ولی هرچه هم لغت بیشتر یاد می گرفتم باز در فهم مکالمات فیلمهای سینمایی که می دیدم مشکل داشتم - البته هنوز هم دارم ! - چند روزیست بطور اتفاقی با یک پادکست آموزش زبان مواجه شدم و فهمیدم گیر کارم کجا بوده است .برای یادگیری یک زبان خارجی بهترین راه قرار گیری در محیطی است که به آن زبان صحبت می شود و پادکستهایی که به وفور و البته رایگان در اینترنت موجــــودند می توانند در این راه بهترین کمک را به زبان آموزان بکنند . برای آشنایی بیشتر در این زمینه سایتwww.eslpod.com یکی از بهترین منابع است . من که خیلی نتیجه گرفتم و در این چند روز سعی کرده ام چند پادکست را مرور کنم . نتیجه اش واقعا رضایت بخش است ! برای یادگیری زبان از این به بعد کتابهای گرامر و لغتنامه را کنار بگذارید و بجای آنها از هدفون استفاده کنید !
+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 3:5  توسط علی  | 

شعور هم خوب چیزیه !

   خیلی سخته که  با یک آدم کم شعور طرف باشی و از اون سخت تر وقتیه که طرفت شعور خودش را از همه اطرافیانش بالاتر بدونه و اونوقته که دیگه واقعا باید هم به حال خودت و هم بحال اون طرف تاسف بخوری و وای به اون وقتی که مجبور باشی برای یک مدت طولانی تحملش کنی و چاره ای هم نداشته باشی ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 3:52  توسط علی  | 

عید مبعث بر همگان مبارک باد

       چرا اکثر ما آدمها از اینکه اعتراف کنیم خیلی موجودات ضعیفی هستیم می ترسیم و برعکس سعی می کنیم ضعفهایمان را هر چه بیشتر بپوشانیم ؟ چرا باید بعضی از ما عقده خود بزرگ بینی داشته باشند و از اینکه قدری در برابر دیگران سر خشوع و تواضع فرود بیاورند عاجزند ؟ یعنی واقعا خیلی سخت است که آدم مثلا در سلام و خداحافظی و احوالپرسی با دیگران پیشقدم باشد ؟ اینها سوالاتی هستند که هر روز بیشتر از روز قبل در ذهنم ریشه می دواند و جوابی برایش پیدا نمی کنم . تربیت کودک در خانواده ، رفت و آمد داشتن با دیگران ، مطالعه و تحقیق در زندگی بزرگان علم و دین و دقت در روابط افراد موفق و شاد و آموزگاران دانا و عوامل دیگر هر یک ، چقدر در این مورد نقش دارد و از همه مهمتر افرادی با چنین ویژگی شخصیتی در آینده و بخصوص در روابط خانوادگیشان چگونه و در چه صورت موفق خواهند بود ؟ ذهن من خیلی دیر درگیر این سوالات شده است . خیلی دیر . یافتن جواب برای این سوالات اکنون دیگر فایده ای ندارد . تنها شاید روزی بدرد این بخورد که داستانی بر اساس این سوالات بنویسم . داستان زندگی خودم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 1:40  توسط علی  |